تبليغاتX
شاید

شاید

 

نمی شود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت اما می شود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 13:58  توسط عظیم   | 

توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست پیاده یا سواره بودن فرقی نمی کنه اما اگر همراهی داشته باشی که تنهات نذاره بی انتها بودن جاده میشه واست آرزو .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 13:47  توسط عظیم   | 

ببخشید، دیگر

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم 

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 2:20  توسط عظیم   | 

الو ... الو ... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست ؟

پس چرا کسي جواب نميده ؟

يهو يه صداي مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صداي يه فرشته ...

- بله با کي کار داري کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من ميشنوم

کودک متعجب پرسيد : مگه تو خدايي ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود.

 بعد از مکثي نه چندان طولاني گفت نه خدا خيلي دوستت داره.

 مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روي گونه اش غلطيد

 و با همان بغض گفت :

 اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما ...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت شكسته شد :

ندايي صدايش در گوش و جان كودك طنين انداز شد :

 بگو زيبا بگو.

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو ...

ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد و گفت :

 خدا جون خداي مهربون،

 خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم

تو رو خدا ...

چرا ؟

 ولي اين مخالف با تقديره.

 چرا دوست نداري بزرگ بشي؟

آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم

قد مامانم، ده تا دوستت دارم.

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟

نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

 مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم.

 مگه ما با هم دوست نيستيم؟

پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

 مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک :

آدم ، محبوب ترين مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه ،

 کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم و نه براي خودخواهي شان ميخواستند. دنيا خيلي براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني و هرگز بزرگ نشوي ...

و کودک کنار گوشي تلفن، درحالي که لبخندي شيرين بر لب داشت در آغوش خدا به خوابي عميق و شگفت انگيز فرو رفته بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:22  توسط عظیم   | 

سال نو مبارک

آیا به تقویم سال ۸۸ نگاه کردید؟

تاریخ ۸/۸/۸۸ میلاد امام ۸ هشتم

حضرت امام رضا (ع) می باشد.

۸/۸/۸۸ تولد امام ۸.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 17:34  توسط عظیم   | 

کمکم کن

خدا يا : ازت ميخوام هميشه چراغ ذهنمو روشن نگه داري تا هيچ وقت تو مسير اشتباه نيفتم و راهمو گم نكنم .

دوست مهربونم كمكم كن تا چراغ ذهنمو قوي و قوي تر كنم تا نگاهم تيز تر و بينا تر بشه.

كمكم كن تا با نور خودت وجو دمو گرم و روشن تر كنم و با انتشار همين گرما محيط اطرافمو پاك كنم از هر چه غبار و مه و تاريكي .

دوست مهربونم كمكم كن تا گرم و شفاف وپاك و بينا باشم، كمكم كن تا حقايق را در كتاب هاو انديشه هاي بزرگان ببينم و درك كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:41  توسط عظیم   | 

من از اهالي عالم نمي شوم هرگز
ذليل اين غم و آن غم نمي شوم هرگز
نگو بكن- مكن، آزاد مستي خويشم
به امر و نهي تو ملزم نمي شوم هرگز
من آن غريبه شهرم كه پيش پاي كسي
مگر جنون خودم خم نمي شوم هرگز

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:36  توسط عظیم   | 

آه

 تو يك غروب غم انگيز مي رسي از راه
كه مي برند مرا روي شانه هاي سياه
صداي گريه بلند است و جمله هايي هم
شبيه تسليت و غصه و غمي جانكاه...
و بغض مي كند آنجا جنازه من كه
تو را هميشه نفس مي كشيد و خود را آه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:33  توسط عظیم   | 

خبر مرگ

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي

روي خندان تو را

كاشكي مي ديدم

شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر
كه عجيب عاقبت مرد
افسوس

كاشكي مي ديدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 21:15  توسط عظیم   | 

مرا این گونه باور کن

مرا این گونه باور کن

                    کمی تنها

                            کمی بیکس

                                    کمی از یاد ها رفته....

 

خدا دیگر کجا رفته؟

              خدا هم ترک ما کرده

                                 خدا دیگر کجا رفته؟

 

نمیدانم مرا آیا گناهی هست؟

                   که شاید به جرم آن

                               غریبی و جدایی هست

 

مرا این گونه باور کن

                 مرا این گونه باور کن

                                 مرا این گونه باور کن



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 21:26  توسط عظیم   |